Poems

شعرها

از همان دوران دبيرستان گاه وبی گاه شعر به سراغ من می آمد، در کوچه راه می رفتم که ناگهان حسی حلقه بردر می زد ومی گفت معطل نکن، من را بنويس.تکه روزنامه ای،کاغذ سيگاری پيدا می کردم وآن را می نوشتم و می شد شعر.نمی گويم ونمی خواهم مدعی باشم که اين ها متناسب است با رشد وتحولی که امروزه شعر فارسی شاهد آن است. از در گذشتگان که بگذريم، در ميان زنده ها سراغ شعر را بايد از اين ها گرفت:

سيمين بهبهانی ،هوشنگ ابتهاج،سيد علی صالحی،شمس لنگرودی،حافظ موسوی،سعيد سلطانی، مــــحمود معتقدی،ميرزا آقاعسگری،جلال سرفراز،ناهيد باقـــــری،رضامقصدی وجوان ترهايی که آن هارا خـــوب نمی شناسم،امادرميانشان استعدادهای درخشانی هست.آن چه که در اين بخش می خوانيد،بخشی از احساساتی است که توانسته ام دراين قالب بيان کنم. همين جا بگويم که بخش های دوران جوانی را گم کرده بودم وسال ها به آن ها دسترسی نداشتم تا اين که يکی از دوستان دوران دبيرستانم پيداشد وآن مقدارراکه نزد اوبود ،به من داد.به هر حال چندتايی از آن چه که در اين زمينه در"چنته"دارم،همين است که می بينيد،چه آن جوانانه ها،چه آن خانوادگی هاوچه آن عمومی ها:


بابا مرا ببر
برای دخترم غزل

از نيمه بگذشته است شب
تاريک ،تاريک، چونان چشم کور ستم
سنگين بر دوش دارم بار خستگی روز
وا می روم در بستر
ننهاده بار
گرم نشده چشم
"بامب"
آوار،آوار
آوار انفجار
* * *
در فکر من
انبوهه ی آهن وچوب وآجر وانسان
آه، وای
سر،
دست،
پا،
اما نه به سامان
فرياد کودکان،فرياد کودکان
تلفيقی از دردو شگفتی و حيرت
* * *
اينک کنار من
دخترم غزل
بابا مرا ببر!
دستم هنوز به قاعده بر جاست.
آغوشِ باز
گرمای تن
حس می کند او، ايمنی از من
* * *
درفکرمن اما
بابا ترا کجا توانم برد؟
زير کدام سقف؟
در سايه ی کدام درخت؟
در خار زار زندگی سخت.


تهران 11/6/1366 به مناسبت موشک باران


مه لقا

در چهره اش که نگاه می کنی
می بينی
طرح روشن زيبايی را
با لبخنده ای ومهری وشرمی

به کلامش که گوش می کنی
می شنوی نجوای بی غش آشنايی را
چونان زمزمه ای، جويباری
چک چک بارانی بر آب گير

به چشمانش که نگاه می کنی،می بينی
تصوير زلال دريايی را

بانوی شرق است او
آرام،باوقار.
با نام مه لقا
اينک دعا!
صدبار زنده باش
ای مهربان گياه.


خواب

من
خواب ديدم،خواب
خواب سفر درآب.
گَس بودم وبی تاب
پای"کَلَک بودم،
با نيمه ای ازدل
نيم دگر آن جا
درگوشه ی ساحل
* * *
من
بازگشتم،باز
اندر پی آن راز
* * *
اندر تقلا بود پاهای من،
اما
دستم تهی بود از
کاويدن هم راز
چشمم تهی بود از پاييدن آن"باز"
* * *
من بازگشتم باز
بيگانه با هم راز
نيمی زدل آن جا
در ساحل دل باز
با نيمه ای از دل
من باز گشتم،
باز
* * *
پاهای من اندر تقلا بود
اندر تکاپوی هدف،
فعال.
اما،
درهمان جا بود.
* * *
گويی هدف ناياب
ناديده وکم ياب،
انگار
ای انگار
آن نيمه ی دل را با خود ببرده است آب.
* * *
من خواب ديدم،
خواب
گس بودم وبی تاب،
يک نيمه ی دل رفت
نيم دگر ناياب
من
خواب ديدم.
خواب،
خوابی گَس و کم ياب.

سه شنبه يکم شهريور 1379


بدرود ای سرود

گفتی سرود؟
اينک واين جاسرود نيست
لب های هيچ کس بگشوده بر درود نيست.
ابرو پر از گره
چشمان دژم
بر چهره گرد خاک.
چشم غزال نيست
آشفته،
يال نيست
آسوده،
بال نيست
ياس است وياس
دل مرده است و
قلب،
سنگ است وسخت
اما،
جای سوال نيست
* * *
اين جا سرود نيست
آوای رود نيست
بشکسته چنگ
لب بسته است و
دست
بسته به رنج ودرد
بدرود ای سرود
بدرود ای سرود


مرگ

آن روز که تو رفتی
پرنده در هوا پر نمی زد.
آن روز که تو رفتی
آفتاب به چشمه ها سر نمی زد.
آن روز که تو رفتی
هيچ دستی با هيچ کوبه ای برهيچ دلی در نمی زد.

باران نبود، طوفان بود،
سيل ستم خروشان بود.
سرهای خلق در گريبان بود.
مرگت غريب ولی نه آسان بود.